تبليغاتX
شبهای مهتابی
گوناگون

سلام به دوستان خودم بعد از مدتی دوباره اومدم و آپ کردم

  هر چه آرزوی خوبه مال تو




لينك ثابت نوشته شده در Wed 23 Jul 2008ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::

دل من خیلی گرفته دل من خیلی گرفته تا قیامت وا نمیشه

                                               میودنم تنها تر از من رو زمین پیدا نمیشه

دل من گرفته از اومدن تو دیدن دوباره  و  دل بستن تو

                                            دوباره اومدنت مثل یه درد گریه ی ابر یه کویر خوشک و زرد

وقتی محتاج تو بودم تو کجا گم شده بودی

                                          حالا برگشتی که از من مونده خاکستر و دودی

خون گرم شعله بودی ولی افسوس توی قلب سرد خاکستر چکیدی

                                        مرحم زخمای کهنم تو بودی تو  من دیگه تموم شدم تو دیر رسیدی

                                   تو دیر رسیدی

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در Thu 1 May 2008ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن
راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه



لينك ثابت نوشته شده در Thu 17 Apr 2008ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::

لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمنکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
 بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
 لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
 در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب رکد می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود




لينك ثابت نوشته شده در Fri 11 Apr 2008ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::

هر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم
 
تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم
 
گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم قبول است
 
هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم
 
يادت نرفته است عزيزم، كه اگر درد سري هست
 
از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم
 
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز
 
تـقدير كدام است؟ ببين، ما خود مسئله داريم
 
عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است
 
هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم
 
انگار محال است كه ما قسمت يك پنجره باشيم
 
حالا كه به اندازهء پرواز و قفس فاصله داريم



لينك ثابت نوشته شده در Thu 3 Apr 2008ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::

سلام دوستان

بهار آمد با صد ترانه شاد باشید و سر بلند و سر حال با آرزوی بهروزی و موفقیت برای شما

دوستان سال نو و عیدتان مبارک 

 




لينك ثابت نوشته شده در Sat 22 Mar 2008ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط :: علی اکبر ::

 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من با چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تیز دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا،

خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟

 

 




لينك ثابت نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط :: علی اکبر ::

 

من به این مهر سکوت

من به این تاریکی

من به ما

من به فرسودگی ذهن خودم

معترضم که چرا

شوق آغاز مرا

و منی چون من را ز خودم دزدیدند

به کجا بر گردم ؟

حق برگشتن را زتنم دزدیدند




لينك ثابت نوشته شده در Thu 13 Mar 2008ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::




لينك ثابت نوشته شده در Wed 12 Mar 2008ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی




لينك ثابت نوشته شده در Sun 9 Mar 2008ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط :: علی اکبر ::